"همیشه می توان تولدی دوباره داشت..به روز شدن شبهای یکشنبه "

زاهدی گوید: جواب 4نفر مرا سخت تکان داد:


اول: مرد فاسدی از کنارم گذشت و
من گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورد!

او گفت: ای شیخ! خدا میداند که فردا حال ما چه خواهد شد!


دوم: مستی دیدم که افتان و خیزان در جاده های گل آلود میرفت.
به او گفتم: قدم ثابت بردار تا نلغزی!
گفت: من بلغزم باکی نیست...بهوش باش تو نلغزی شیخ! که جماعتی از پی تو خواهند لغزید.


سوم: کودکی دیدم که چراغی در دست داشت.
گفتم: این روشنایی را از کجا آورده ای؟؟

کودک چراغ را فوت کرد و آنرا خاموش ساخت و گفت: تو که شیخ شهری بگو که این روشنایی کجا رفت؟


چهارم: زنی بسیار زیبا که در حال خشم از شوهرش شکایت میکرد!
گفتم: اول رویت را بپوشان بعد با من حرف بزن!

گفت:من که غرق خواهش دنیا هستم؛چنان از خود بی خود شده ام که از خود خبرم نیست؛تو چگونه غرق محبت خالقی که ار نگاهی بیم داری؟!




طبقه بندی: خودسازی،  سبک زندگی،  گفتگوهای حکیمانه،  بصیرت و آگاهی، 
داغ کن: داغ کن - کلوب دات کام
نوشته شده در تاریخ : یکشنبه 6 اردیبهشت 1394 | توسط : باقری | نظرات()