"همیشه می توان تولدی دوباره داشت..به روز شدن شبهای یکشنبه "

داشتم تو جبهه مصاحبه میگرفتم.
کنارم ایستاده بود که یهو یه خمپاره اومد و بووممممممممم!!
نگاه کردم دیدم ترکش بهش خورده و افتاده زمین.
دوربین رو برداشتم رفتم سراغش.
بهش گفتم :
تو این لحظات آخر زندگی اگه حرفی،صحبتی داری بگو؟؟
در حالیکه داشت شهادتین رو زیر لب زمزمه میکرد؛
گفت:
من از امت شهید پرور ایران یه خواهش دارم. اونم اینه که ؛
وقتی کمپوت می فرستیدجبهه خواهشا
” اون کاغذه روش رونکنید!!!
بهش گفتم :
مردحسابی این چه جمله ایه!!
قراره ازتلویزیون پخش بشه!یه جمله بهتر بگو؟؟
با همون لهجه اصفهونیش گفت:
اخوی ؛ آخه تو نمیدونی تاحالا ۳بار به من رب گوجه افتاده!!!




طبقه بندی: جبهه وجنگ،  گفتگوهای حکیمانه، 
داغ کن: داغ کن - کلوب دات کام
نوشته شده در تاریخ : سه شنبه 9 دی 1393 | توسط : باقری | نظرات()