"همیشه می توان تولدی دوباره داشت..به روز شدن شبهای یکشنبه "



آن جا که با شکر و صبر می‌توان رفت، آنجا که اگر از پای افتادی و ناتوان شدی تازه با عجز می‌توان رفت دیگر چه حرفی داری و چه منطقی داری؟

آخر راه آن جا آغاز می‌شود که ما تمام می‌شویم. مادرم... به من درسی داد که فراموشم نمی‌شود:

محمد پسر اول من می‌خواست به دنیا بیاید و این تجربه اول ما بود. نصف شب بود که درد به سراغ مادرش آمد. با داروهایی که می‌شناختم... کارسازی نمودم، ولی درد زایمان بود و شتاب می‌گرفت. به منزل پدر آمدم، هنوز ساعاتی تا اذان صبح مانده بود.

مادرم با چند نفر از بستگان به پذیرایی از مادر محمد مشغول شد و مرا از اتاق تبعید کرد.

من از دور فریادها و ناله ها را می‌شنیدم و زمان بر من کند می‌گذشت. تجربه اول من بود. حدود طلوع آفتاب خانم دکتر را آوردیم. با خیال راحت تری در انتظار تولد نشستیم؛ فریادها و ناله ها زیادتر می‌شد، اما از ولادت خبری نبود.

مادرم را صدا زدم، من آشفته بودم و او سرخوش. پرسیدم: آیا مشکلی هست؟ جواب داد: کار زایمان طبیعی است. گفتم: پس چه وقت فارغ می‌شود؟ با این همه ناله کی کار تمام می‌شود؟

خندید و گفت: تا نای نالیدن دارد و توان فریاد کشیدن دارد نمی‌ زاید. آن جا که درد توانش را گرفت آن وقت فارغ می‌شود. مدتی گذشت. از نای افتاده بود و فقط زنجموره بود که صدای گریه محمد بلند شد و این درس را فهمیدم که:


                     تا نای نالیدن داری و تا آن جا که توان داری ولادتی نیست.

                             راه آنجا آغاز می‌شود که تو به پایان میرسی.



                                 استاد علی صفایی





طبقه بندی: گفتگوهای حکیمانه،  بصیرت و آگاهی، 
داغ کن: داغ کن - کلوب دات کام
نوشته شده در تاریخ : چهارشنبه 26 آذر 1393 | توسط : باقری | نظرات()