"همیشه می توان تولدی دوباره داشت..به روز شدن شبهای یکشنبه "

وقتی شما در یک جاده می روید مثلا هزار کیلومترهم رفته اید و وقتی می فهمید اشتباه رفته اید ، همین که بفهمید اشتباه رفته اید ، برمی گردید . شروع بازگشت شما وقتی است که بفهمید راه را اشتباه رفته اید . سعدی می گوید : کسی که در مسیر بدی و خلاف می رود ، کافی است بفهمد که در مسیر خلاف است ، برمی گردد و توبه می کند . هر قدر هم که دور شده باشد ، برمی گردد . آنجا نقطه خوب شدن است . من به تو امضاء می دهم که همین که بفهمی اشتباه کرده ای ، خوب می شوی . حالا این فهم برای انسان کی اتفاق می افتد؟ وقتی که انسان روی افکارش دُگم و متعصب نباشد و نگوید : همین که من می گویم درست است . مداد صفت باشد . فرق خودنویس و مداد این است که مداد وقتی می نویسد دیگر به شما اجازه حک و اصلاح می دهد ولی خودنویس این طور نیست . انسان باید مثل مداد باشد و اجازه حک و اصلاح بدهد . اصلاح پذیر باشد و جایی برای بازگشت خودش بگذارد . مرحوم آوینی بخاطر این ویژگی اش آوینی شد . مرحوم آوینی در آثارش گفته که گذشته من ، یک گذشته دیگری بود . گفته : من آدمی غربی بودم . غربی فکر می کردم . غربی زندگی می کردم . کتابهای غربی را مطالعه می کردم ولی ایشان مداد صفت بود و وقتی امام آمد و افکار امام را دید ، گفت : دیدم حق این است و من اشتباه کرده ام . تمام نوشته ها و کتابها ها و یادداشته هایم را آتش زدم . دیدم حرف درست این است که امام می گوید . مثل وضعیتی که مولانا به شمس پیدا کرده بود . مولانا به سراغ شمس رفت و گفت : بیا راه را به ما نشان بده . خودش در دیوان شمس نقل می کند . گفت : شیخی و سری ، پیشرو و راهبری . گفت : تو برای خودت پیشرو و شیخی هستی و همه پشت سر تو راه می افتند ، تو کی میتوانی بیایی و پیش من ژولیده زانو بزنی ؟ گفت : شیخ نییَم ( نی اَم ) ، پیش نییَم ، من هیچ تعلقی به این عنوان ها ندارم . همه این ها را بخاطر تو ، دور می ریزم . من می خواهم شاگردی تو را بکنم . گفت : تو شمع شدی ، قبله یک جمع شدی . شمع نییَم ( نی اَم ) جمع نییَم ، دود پراکند ه شدم . من همه این ها را دور می ریزم . گفت که با بال و پری ، من پَر و بالت ندهم ، در هوس بال و پَرش ، بی پَر و پَرکنده شدم . گفت : تو برای خودت یال و کوپال درست کرده ای . گفت : همه را دور می ریزم . همه را کنار می گذارم . شمس یک شخصیتی از خودش درست کرد که حتی درامریکا هم ، طرفدارانی دارد . برای اینکه ما روی افکار خودمان تعصب نداشته باشیم ، باید یک راه را طی کنیم . آن این است که این قدر قاطعیت روی افکار و رفتار خودمان ، پیش بینی و پیش گویی هایمان به خرج ندهیم . اگر یک مربی قبل از بازی بگوید : تیم من صد درصد از این زمین برنده بیرون خواهد آمد ، اگر در رسانه گفت و تیتر شد و اگر فردا تیم او بازنده از زمین بیرون آمد ، در اینجا برای اینکه خُرد نشود ، بایدهمه چیز را خُرد کند . بازی و داور را باید خُرد کند . مثل کودکی که می خواهد پروانه بگیرد و صد شاخه گل را در زیر پا ِله میکند . او هم برای اینکه بتواند شخصیت خودش را حفظ کند ، خیلی از حقیقت ها را لگد مال می کند. ولی اگر از همان ابتدای بازی بگوید : بازی است . بُرد و باخت دارد . ما هم کار کرده ایم ، شاید برنده باشیم تا خدا چه بخواهد . او وقتی از زمین بازنده بیرون بیآید ، راه را برای خودش باز گذاشته ، شکسته و خرد نمی شود و هیچ اتفاقی هم برایش نمی افتد . ما که از خدا بالاتر نیستیم . خدا که دنیای علم و معرفت است ، قاطعانه حرف نمی زند . می گوید : نماز و روزه بخوانید شاید که ... راه را باز میگذارد و همه راهها را نمی بندد . یک طرف ما هستیم ویک طرف خدا هست. حضرت علی(ع) در نهج البلاغه می گوید : من خدا را از فسخ عضائم شناختم . یعنی می گویم : این اتفاق می افتد و بعد نمی افتد . ما باید به سمت دین بیاییم .


حجت الاسلام رنجبر

منبع :  http://ch3.iribtv.ir/index.php?option=com_content&task=view&id=323&Itemid=453





طبقه بندی: عرفان اسلامی،  گفتگوهای حکیمانه،  تفکرات ناب شیعه، 
داغ کن: داغ کن - کلوب دات کام
نوشته شده در تاریخ : دوشنبه 3 تیر 1392 | توسط : باقری | یاعلی()