"همیشه می توان تولدی دوباره داشت..به روز شدن شبهای یکشنبه "

اینک این جریان را از زبان خود شهید امین می شنویم . شهید در نامه ای به مسؤولان مجله «زن روز» چنین می نویسد:

«من پسری 17 ساله هستم و در خانواده ای مرفه و ثروتمند زندگی می کنم اما چه ثروتی که می خواهم سر به تنش نباشد . پدر و مادر من هر دو پزشک هستند و از صبح زود تا پاسی از شب را در خارج از منزل سپری می کنند . وقتی به خانه می آیند، از بس خسته و کوفته هستند زود می خوابند . اصلا در طول روز یکبار از خود سؤال نمی کنند که پسرمان کجاست؟ حالا چه کار می کند؟ با چه کسی رفت و آمد می کند؟ اما خوشبختانه به حول و قوه الهی، من پسری نیستم که از این موقعیت ها سوء استفاده کنم و خودم را به منجلاب فساد بکشانم . البته این مشکل اصلی من نیست، چون من دیگر به این بی توجهی ها عادت کرده ام . از این که اصلا به من کاری ندارند که کجا می روم و چه می پوشم و با که می گردم، تعجب نمی کنم، بلکه مشکل اصلی من از حدود یک سال پیش شروع شد . پدر و مادرم به دلیل اینکه من تنها بچه خانواده هستم و وضع مادی شان هم خوب است . دختر خاله ام را که در خانواده ای متوسط زندگی می کند، به فرزندی که چه عرض کنم، به سرپرستی قبول کردند . البته لازم به تذکر است که دختر خاله ام هم سن خود من است . از آن تاریخ به بعد، مشکل من شروع شد و خانه آرام و ساکت ما که در طول روز کسی جز من در آن زندگی نمی کرد تبدیل به زندگی پسری شد که سعی در دور کردن هوای نفس دارد، با دختری که به مراتب از شیطان هم، پست تر و گنهکارتر و حرفه ای تر است . تنها کارهای دختر خاله ام را در یک جمله خلاصه می کنم:

درخواست از من برای انجام بزرگترین گناه کبیره، می دانم که حتما منظور من را فهمیده اید و لازم به توضیحات اضافی نیست . همانطور که گفتم: پدر و مادرم حدود 17 ساعت از روز را در بیرون از منزل به سر می برند، یعنی از 6 صبح تا 11 شب . من هم از 7 صبح تا 1 بعد از ظهر، مشغول تحصیل هستم، یعنی حدود 10 ساعت از روز را با دختر خاله ام در خانه تنها هستم . همان طور که گفتم دختر خاله ام مرا یک لحظه تنها نمی گذارد . دایما در سرم فکر گناه می اندازد . بارها در طول روز از من درخواست گناه می کند . همیشه سعی می کنم خودم را از او دور کنم ولی او مانند شیطانی است که سر راه هر انسانی ظاهر می شود و او را در قعر جهنم پرتاب می کند .

برای همین است که من از او احتراز می کنم، ولی او دست از سر من بر نمی دارد . تو را به خدا کمکم کنید . چطور جواب این حرف های چرب ونرم او را بدهم . من بعضی وقت ها فکر می کنم که او شیطانی است که از آسمان به زمین آمده است تاتمام عبادات چندین ساله مرا دود و نابود کند ...

... باور کنید که حتی بعضی وقت ها من را تهدید هم می کند ... روزی هزار بار از خدا درخواست می کنم که مرا حفظ کند ...»

اما دیری نگذشت که نامه دوم این شهید استثنایی به دست مسؤولان مجله زن روز رسید:

نامه دوم او پس از شهادتش به چاپ رسید:

بسم رب الشهداء و الصدیقین

سلام . سلامی به گرمی آفتاب خوزستان و به لطافت نسیم بهاری از این راه دور برای شما می فرستم . مدت هاست که منتظر نامه شما هستم . ولی تا حالا که عازم دانشگاه اصلی هستم، جوابی از شما دریافت نکرده ام . البته مطمئن هستم که شما نامه ام را جواب خواهید داد . ولی وقتی شما جواب بدهید، من امیدوارم که دیگر در این دنیای فانی نباشم . حدود یک هفته بعد از این که برای شما نامه های نوشتم و گفتم خواهر خوانده ام من را ترغیب به گناه کبیره می کند . شبی در خواب دیدم که مردی با کت و شلوار سبز در خیابان مرا دید . به من گفت «امین برو به دانشگاه اصلی، وقتت را تلف نکن » . من از این که خدا دست مرا گرفته و راهی به سوی من گشوده است، خوشحال شدم، حال عازم جبهه نور علیه تاریکی هستم .

با توجه به خوابی که دیده بودم، تصمیم گرفتم که خودم را به صف عاشقان حقیقی خدا پیوند بزنم و از این دام شیطانی که جلو پایم قرار دارد، خلاصی پیدا کنم . من می روم اما بگذار این دختر فاسد بماند . من فقط خوشحالم که عازم جبهه هستم . هیچ گناه کبیره ای ندارم . برای گناهان ریز و درشت دیگر هم از خداوند طلب مغفرت می کنم . من می روم، ولی بگذار پدر و مادرم که هر دو دکتر هستند و ادعای تمدن می کنند بمانند و به افکار غرب زده خود ادامه دهند . اما امیدوارم که هر دو به زودی از خواب فلت بیدار شوند . من تا حالا به جبهه نرفته ام و نمی دانم حال و هوای آن جا چگونه است، ولی امیدوارم که خداوند ما بندگان سراپا تقصیر را هم مورد لطفش قرار دهد واز شربت غرورانگیز و مست کننده شهادت به ما هم بنوشاند . این تنها آرزوی من است ...

قلبم با شنیدن کلمه شهادت تندتر می زند و عطش پایان ناپذیری در رسیدن به این کمال در وجودم شعله می کشد . همان طور که گفتم اگر خداوند مرا پذیرفت و شهید شدم، این نامه را از طرف رییس دبیرستان برایتان می فرستم ... امیدوارم برنگردم . چون آن وقت همان آش و همان کاسه است . در پایان آرزو می کنم که انسان های خفته، مخصوصا پدر ومادر و خواهر خوانده ام از خواب غفلت بیدار شوند و رو به سوی اسلام بیاورند . عرض دیگری نیست .

والسلام علی عبادالله الصالحین

برادرتان: امین

چنانکه ملاحظه گردید جوانی 17 ساله که خود را در برابر گناه می بیند، به جای تن دادن به فساد و آلودگی و تسلیم شدن در برابر شیطان و انسان های شیطان صفت، با توکل بر خدا به دنیایی که او را دعوت به گناه می کرد «نه » می گوید و خداوند نیز در مقابل، او را تا بالاترین مراتب کمال انسانی بالا می برد و در زمره شهدای راه حق قرار می دهد .

از عبادت خدا تا پرستش شیطان

در تاریخ بسیار بوده اند کسانی که با تن دادن به وسوسه های نفس و شیطان یکباره به همه گذشته سرشار از طاعت و عبادت خود پشت پا زده اند و تا مرز پرستش شیطان پیش رفته اند، سرنوشت اینان عبرتی است برای همه کسانی که گناهان را سبک می شمارند و از تاثیر خطرناک گناه و نافرمانی خدا بر سرنوشت آدمی غافلند .

برصیصای عابد که داستان او در بسیاری از کتاب های تاریخی ذکر شده است یکی از همین افراد است که در اینجا سرنوشت او را به نقل از تفسیر نمونه مرور می کنیم:

عابدی در بنی اسرائیل بود که «برصیصا» نام داشت . وی به آن حد از مقام قرب الهی رسیده بود که بیماران روانی را نزد او می آوردند و آنان با دعای او سلامت خود را باز می یافتند . زن جوانی از یک خانواده با شخصیت به بیماری سختی گرفتار شده بود . روزی ، برادران زن او را نزد برصیصا آوردند . قرار شد وی مدتی در دیر عابد بماند تا شفا یابد . در این بین شیطان به وسوسه گری پرداخت تا مرد عابد به عملی ناشایست دست یازید . از آنجا که گناه همیشه سرچشمه گناهان عظیمتر است، عابد برای پنهان ماندن گناهش، زن را کشت و در بیابان دفن کرد . برادران زن از ماجرا آگاه شدند، این خبر در شهر پیچید و به گوش حاکم رسید . حاکم با گروهی از مردم به سوی دیر عابد حرکت کرد تا از ماجرا باخبر شود . هنگامی که جنایت های عابد مسلم شد . او را از عبادتگاهش بیرون کشیدند . حاکم پس از اقرار عابد به گناه، دستور داد او را به دار بیاویزند . هنگامی که عابد بر بالای چوبه دار قرار گرفت . شیطان درنظرش مجسم شد و گفت: «من بودم که تو را به این روز افکندم . اگر آنچه را می گویم، اطاعت کنی، اسباب نجات تو را فراهم خواهم کرد!» عابد گفت: «چه کنم؟» شیطان گفت: «یک سجده برایم کافی است » عابد گفت: «دراین حالت که نمی توانم!» شیطان گفت: «اشاره ای کفایت می کند» عابد با گوشه چشم یا با دست خود، اشاره ای کرد و به شیطان سجده آورد . پس از آن بی درنگ جان سپرد و کافر از دنیا رفت . (2)

پی نوشت ها

1 . مجله زن روز، 5/2/66 .

2 . ناصر مکارم شیرازی، تفسیر نمونه، ج 23، ص 544 .