"همیشه می توان تولدی دوباره داشت..به روز شدن شبهای یکشنبه "

شهید حسین خرازی نقل می کرد: ﻭﻗﺘﯽ تو جبهه ﻫﺪﺍﯾﺎﯼ ﻣﺮﺩﻣﯽ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﯾﻢ ﺩﺭ ﻧﺎﯾﻠﻮﻥ ﺭﻭ ﺑﺎﺯﮐﺮﺩﻡ ﺩﯾﺪﻡ ﮐﻪ ﻭﺍﻗﻌﺎ ﯾﮏ ﻗﻮﻃﯽ ﺧﺎﻟﯿﻪ ﮐﻤﭙﻮﺗﻪ ﮐﻪ ﺩﺍﺧﻠﺶ ﯾﮏ ﻧﺎﻣﻪ ﺍﺳﺖ.
ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ:

ﺑﺮﺍﺩﺭ ﺭﺯﻣﻨﺪﻩ ﺳﻼﻡ،

ﻣﻦ ﯾﮏ ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﺩﺑﺴﺘﺎﻧﯽ ﻫﺴﺘﻢ. ﺧﺎﻧﻢ ﻣﻌﻠﻢ ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﮐﻤﮏ ﺑﻪ ﺭﺯﻣﻨﺪﮔﺎﻥ ﺟﺒﻬﻪ ﻫﺎﯼ ﺣﻖ ﻋﻠﯿﻪ ﺑﺎﻃﻞ ﻧﻔﺮﯼ ﯾﮏ ﮐﻤﭙﻮﺕ ﻫﺪﯾﻪ ﺑﻔﺮﺳﺘﯿﻢ. ﺑﺎ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﺭﻓﺘﻢ ﺍﺯ ﻣﻐﺎﺯﻩ ﺑﻘﺎﻟﯽ ﮐﻤﭙﻮﺕ ﺑﺨﺮﻡ. ﻗﯿﻤﺖ ﻫﺮ ﮐﺪﺍﻡ ﺍﺯ ﮐﻤﭙﻮﺕ ﻫﺎ ﺭﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪﻡ، ﺍﻣﺎ ﻗﯿﻤﺖ ﺁﻧﻬﺎ ﺧﯿﻠﯽ ﮔﺮﺍﻥ ﺑﻮﺩ، ﺣﺘﯽ ﮐﻤﭙﻮﺕ ﮔﻼﺑﯽ ﮐﻪ ﻗﯿﻤﺘﺶ ۲۵ ﺗﻮﻣﺎﻥ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﺍﺭﺯﺍﻥ ﺗﺮ ﺑﻮﺩ ﺭﺍ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﺴﺘﻢ ﺑﺨﺮﻡ.
ﺁﺧﺮ ﭘﻮﻝ ﻣﺎ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﺳﯿﺮﮐﺮﺩﻥ ﺷﮑﻢ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﻫﻢ ﻧﯿﺴﺖ. ﺩﺭ ﺭﺍﻩ ﺑﺮﮔﺸﺖ ﮐﻨﺎﺭﺧﯿﺎﺑﺎﻥ ﺍﯾﻦ ﻗﻮﻃﯽ ﺧﺎﻟﯽ ﮐﻤﭙﻮﺕ ﺭﺍ ﺩﯾﺪﻡ ﺑﺮﺩﺍﺷﺘﻢ ﻭ ﭼﻨﺪ ﺑﺎﺭ ﺑﺎ ﺩﻗﺖ ﺍﻥ ﺭﺍ ﺷﺴﺘﻢ ﺗﺎ ﺗﻤﯿﺰﺗﻤﯿﺰﺷﺪ.


ﺣﺎﻻﯾﮏ ﺧﻮﺍﻫﺶ ﺍﺯ ﺷﻤﺎ ﺑﺮﺍﺩﺭ ﺭﺯﻣﻨﺪﻩ ﺩﺍﺭﻡ، ﻫﺮﻭﻗﺖ ﮐﻪ ﺗﺸﻨﻪ ﺷﺪﯾﺪ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﻗﻮﻃﯽ ﺁﺏ ﺑﺨﻮﺭﯾﺪ ﺗﺎﻣﻦ ﻫﻢ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﺑﺸﻮﻡ ﻭ ﻓﮑﺮ ﮐﻨﻢ ﮐﻪ ﺗﻮﺍﻧﺴﺘﻢ ﺑﻪ ﺟﺒﻬﻪ ﻫﺎ ﮐﻤﮑﯽ ﮐﻨﻢ.

ﺑﭽﻪ ﻫﺎﺗﻮ ﺳﻨﮕﺮﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﺁﺏ ﺗﻮﯼ ﺍﯾﻦ ﻗﻮﻃﯽ ﻧﻮﺑﺖ ﻣﯽﮔﺮﻓﺘﻨﺪ

ﺁﺏ ﺧﻮﺭﺩﻧﯽ ﮐﻪ ﻫﻤﺮﺍﻫﺶ ﺭﯾﺨﺘﻦ ﭼﻨﺪ ﻗﻄﺮﻩ ﺍﺷﮏ ﺑﻮﺩ…


               

                                                      http://tmubasij.ir/wp-content/uploads/2015/01/tmubasij-kharazi.jpg





طبقه بندی: جبهه وجنگ،  گفتگوهای حکیمانه،  بصیرت و آگاهی، 
داغ کن: داغ کن - کلوب دات کام
نوشته شده در تاریخ : سه شنبه 30 دی 1393 | توسط : باقری | نظرات()

سیدمهدی قوام و دزد !

آقای هاشمی نژاد تعریف میکرد:
 از یک میوه فروش که روی چرخ میوه ریخته بود برای دیدن سید میوه خریدیم. وقتی خواستیم پول بدهیم، پول را قبول نکرد. گفتم اگر مبلغ را نگیری میوه را نمی‌برم. میوه فروش گفت آقا سید دست من را گرفت و از جهنم به بهشت برد چگونه پول بگیرم؟

بعد تعریف کرد یک روز سید با عیالش از خانه بیرون رفتند من هم که در محل به دزدی شهرت داشتم به خانه‌ی سید رفتم مقداری اسباب جمع کردم و خواستم از خانه بیرون بروم که در خانه باز شد و سید با عیالش وارد شد.
نگاهی به من کرد و سلام گرمی کرد و گفت «حالا که تا اینجا آمده‌ای بیا برویم یک چایی بخوریم»
داخل خانه برگشتیم. سید برایم میوه و چای آورد. بهم گفت:«اهل کجایی؟» گفتم خاکسفید. گفت:«این فرش دستی ها مال تو. یک چرخ دستی و میوه بخر و داخل آن بگذار. هرچه هم که از بارت ماند و نخریدند شب خودم از تو می خرم.»
با این کارش مسیر زندگی من را عوض کرد !

یادمان باشد که:

ماهم تومسیر زندگی دیگران چه بخواهیم وچه نخواهیم
قرار میگیریم

پس چه بهتر که درمسیر رشد دیگران باشیم
 





طبقه بندی: خودسازی،  سبک زندگی،  گفتگوهای حکیمانه، 
داغ کن: داغ کن - کلوب دات کام
نوشته شده در تاریخ : سه شنبه 23 دی 1393 | توسط : باقری | نظرات()


جاده زندگی نباید صاف و مستقیم باشد وگرنه خوابمان می گیرد

پیچ ها و دست اندازها ، نعمت اند




توضیح بیشتر


داغ کن: داغ کن - کلوب دات کام
نوشته شده در تاریخ : شنبه 20 دی 1393 | توسط : باقری | نظرات()



 آفتاب گردان دنبال خورشید می گشت ، ناگهان ستاره ای چشمك  زد..

آفتاب گردان سرش را پایین انداخت

  آری...

گلها هیچ وقت خیانت نمی كنند





طبقه بندی: خودسازی،  سبک زندگی،  گفتگوهای حکیمانه،  بصیرت و آگاهی، 
داغ کن: داغ کن - کلوب دات کام
نوشته شده در تاریخ : چهارشنبه 17 دی 1393 | توسط : باقری | نظرات()

حاج کاظم: به اونا بگو بین عباس و BBC یکی رو انتخاب کنن. حافظ امنیت ملی برای من امثال عباسه! اگه امنیت ملی اونا رو BBC تعیین می کنه، هرکی قبله خودش رو بچسبه!»

 

حاج کاظم: یکی بود یکی نبود. یه شهری بود خوش قد و بالا. آدمهایی داشت محکم و قرص. ایام ایام جشن بود. جشن غیرت. همه تو اوج شادی بودن که یه هو یه غول حمله کرد به این جشن...

 

حاج کاظم: دود این موتوری‌ها امثال من و عباس و خفه میکنه...

 

حاج کاظم: من خیبری ام. اهل نی، هور، آب.

عباس: خیبری ساکته، دود نداره. سوز داره

.

حاج كاظم: تو بارها به من گفتی حاجی ولی میدونی كه من مكه نرفتم

عباس: بچه خیبری همه حاجین،

حاج كاظم: خب دلاور، هنوزم قبول داری بچه خیبرئیم؟

عباس: ها، ولی بچه خیبری ساكتن، داد نمیزنن

حاج كاظم: منم قبول دارم، ولی الان جلوی نفستو گرفتن

عباس: بگیرن، بهتر

حاج كاظم: نه نمیزارم، دیگه قرارمون این نبود، تو جوونیتو سپر كردی

عباس: حاجی جان این راهش نیست، به مرتضی علی ای راهش نیست، ای راه و كار پره میدون مینه، اونجا داوطلب می شدن كه برن، اینجا تو دری مجبورشان میكنی.

 

عباس: (با لهجه مشهدی) مو سر زِمین بودُم با تراکتور. بعد جنگم رفتُم سر همو زمین، بی تراکتور. خانم جان، مو حتی دفترچه بیمه هم نگرفتم! والا خیلی زور داره این حرفا بره مو.

 

حاج کاظم: می‌دونی یه گردان بره خط گروهان برگرده بعنی چی؟ می‌دونی یه گروهان بره خط دسته برگرده یعنی چی؟ می‌دونی یه دسته بره خط نفر برگرده یعنی چی؟

 

حاج کاظم: جگرم سوخت،شیشه شکست. مامور آوردن، اسلحه اش چسبید به دستم.

 

                            حاج کاظم: به روح امام می‌چکونم!

 

حاج کاظم: فاطمه فاطمه خوبم تا جنگ بود من نبودم جنگ تموم شد فشار زندگی چنان فشارم داد که باز تو و بچه‌ها رو درک نکردم می‌مونه دو یادگار مشترک ابوذر و سلمان پسرانم باید رنگ و بوی تو رو داشته باشن...

 

سلحشور خطاب به حاج کاظم: دهه دهه ی ثباته... دورت گذشته مربی ، دهت گذشته....

سلحشور: اِ ببخشید! شما از اونایی نیستین که بعد از جنگ فکر کردن بقیه خوردن و بردن حالا اومدین حقتون رو از من بگیرین

سلحشور : خوب دیگه بدتر! جُرم خودی ها که بیشتر از غریبه ها ست.
واسه این مملکت که هزار تا دشمن داخلی و خارجی داره، از صبح تا شب داریم جوون می کَنیم؛ می کَنیم یا نمی کنیم؟ بعد آقا، خودی؛ شب عیدی می یاد اسلحهَ رو می ذاره رو شقیقه ی ما! این یعنی عدالت؟ چند تا جوون خونشون برا آرامش این مملکت از دست داده باشن خوبه؟ چند تا؟ دِ بگو، خوب بگو دیگه.

 

حاج کاظم :  «شهادت می‌دهم به ولایت شیعه هرکس در این نظام تکلیفی به گردن داره و من هم من هیچ شکایتی از کسانی که ممکنه منو تا چند لحظه دیگه مورد هدف قرار بدن ندارم اونا به وظیفه شون عمل کردن و من هم - اگر عباس از آرمانی فرمان می‌گیره که فراتر از ... چرا من تو چنین شرایطی اونو تنها بذارم




طبقه بندی: جبهه وجنگ،  گفتگوهای حکیمانه،  بصیرت و آگاهی، 
داغ کن: داغ کن - کلوب دات کام
نوشته شده در تاریخ : یکشنبه 14 دی 1393 | توسط : باقری | نظرات()


در بعضى از روایات هست كه امام صادق‏ (ع) از راهى مى ‏گذشت انبوهى از مردم در كنار شخصى جمع شده بودند كه اسلام نداشت و خبرهایى مى‏ داد و همه از خبرهاى او تعجب مى ‏كردند ...

امام پرسیدند چه مى ‏گوید؟ همه گفتند از غیب خبر مى ‏دهد.

حضرت نزدیك مرد آمدند و دست خود را پیش آوردند و پرسیدند در دست من چه چیزى هست؟ مرد نگاهى كرد و گفت این، تخم مرغى است كه در همین لحظه در فلان جنگل بدست آمده، تعجبم از این است كه چگونه به دست تو رسیده و پرسید آیا همین نیست؟

حضرت جوابش ندادند و فقط از او سؤال كردند از كجا به این‏ها رسیده ‏اى و او گفت با مخالفت با خویش ... به این نیرو رسیده ‏ام ...

حضرت گفتند: آیا مى ‏خواهى مسلمان شوى؟ او گفت نه.

گفتند: پس با خویش مخالفت كن.

بیچاره مبهوت شد و اسلام آورد.

چندى نگذشت كه نزد امام آمد و شكایت كرد كه آنچه مى ‏دانستم از دست داده‏ ام و دیگر خبرى نمى ‏توانم بدهم.

حضرت تبسمى كردند و گفتند:

آنچه بدست آوردى براى تو مفیدتر است از آنچه كه از دست داده ‏اى.


                     

                             استاد علی صفایی





طبقه بندی: گفتگوهای حکیمانه،  بصیرت و آگاهی، 
داغ کن: داغ کن - کلوب دات کام
نوشته شده در تاریخ : شنبه 13 دی 1393 | توسط : باقری | نظرات()
نوشته شده در تاریخ : پنجشنبه 11 دی 1393 | توسط : باقری | نظرات()

داشتم تو جبهه مصاحبه میگرفتم.
کنارم ایستاده بود که یهو یه خمپاره اومد و بووممممممممم!!
نگاه کردم دیدم ترکش بهش خورده و افتاده زمین.
دوربین رو برداشتم رفتم سراغش.
بهش گفتم :
تو این لحظات آخر زندگی اگه حرفی،صحبتی داری بگو؟؟
در حالیکه داشت شهادتین رو زیر لب زمزمه میکرد؛
گفت:
من از امت شهید پرور ایران یه خواهش دارم. اونم اینه که ؛
وقتی کمپوت می فرستیدجبهه خواهشا
” اون کاغذه روش رونکنید!!!
بهش گفتم :
مردحسابی این چه جمله ایه!!
قراره ازتلویزیون پخش بشه!یه جمله بهتر بگو؟؟
با همون لهجه اصفهونیش گفت:
اخوی ؛ آخه تو نمیدونی تاحالا ۳بار به من رب گوجه افتاده!!!




طبقه بندی: جبهه وجنگ،  گفتگوهای حکیمانه، 
داغ کن: داغ کن - کلوب دات کام
نوشته شده در تاریخ : سه شنبه 9 دی 1393 | توسط : باقری | نظرات()

با تفكر در استعدادها و مقدار استعدادها و خلقت انسان میتوانیم هر كس را به شناخت‏ هایى برسانیم كه در جهان بینى اسلامى به آن میرسیم.

با این گونه سؤال‏هاى عمیق و غیر مهاجم نطفه‏ ى حركت و تفكر در ذهن‏هاى فرارى و خسته، آرام جاى میگیرد و رشد میكند و به مرور زمان متولد مى‏شود.

البته بگویم نمیتوان شتاب زده در انتظار نتایج فورى بود كه یك دانه، ماه‏ها طول میكشد تا جوانه بزند و بروید و رشد كند.

ما با شتاب نه تنها طرف را خراب مى‏كنیم كه خود به یأس مى‏رسیم. همانند آن گوسفنددار ناشى كه پوست خربزه را به دهان گوسفند میگذاشت و با دست دیگرش دنبه‏ ى گوسفند را وزن میكرد كه ببیند آیا سنگین شد و گوسفند چاق و پروار گردید.


آن‏ها كه با این دست غذا میدهند و با آن دست دنبه‏ ها را میسنجند،
 فقط از كار خویش میمانند و به یأس میرسند و دق مرگ میشوند.


منبع: مسؤولیت و سازندگى، ج 1، ص . 91

 
استاد علی صفایی




طبقه بندی: گفتگوهای حکیمانه،  بصیرت و آگاهی، 
داغ کن: داغ کن - کلوب دات کام
نوشته شده در تاریخ : دوشنبه 8 دی 1393 | توسط : باقری | نظرات()

مشکل ما مشکل کفر است نه مشکل جهل؛


مشکل چشم پوشی از آگاهی هاست.


دریافت فایل





طبقه بندی: گفتگوهای حکیمانه،  بصیرت و آگاهی،  عرفان اسلامی، 
داغ کن: داغ کن - کلوب دات کام
نوشته شده در تاریخ : شنبه 6 دی 1393 | توسط : باقری | نظرات()
  • تعداد کل صفحات : 24  صفحات :
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...